آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

281.یلدا

امشب بلندترین شب ساله مامانی ... نه اونقدر بلند که تو فکر میکنی :) فقط 1 دقیقه ... ولی از قدیم این شب همه دور هم جمع میشدن و خوش میگذروندن و یه عالمه چیزای خوشمزه میخوردن و بخاطر این یک دقیقه به هم تبریک میگفتن و زمستون خوبی برای هم آرزو میکردن :) زمستونت قشنگ و پربار مامانی :* ظهر با مامانی اینا رفتیم دماوند و تمام مدتی که اونجا بودیم تو جیغ زدی و رو پای من بودی! این دیگه چه صیغه ایه نمیدونم والا!!! یه بار بابایی رفت طبقه ی بالا و تو رو برد ... بعد که اومدیم آماده شیم بریم باز از پله ها رفتی بالا و خیلی بانمک داد زدی "بی یاااااا" بعد مامانی اومد طرفت نیگاش کردی گفتی " بابا بابا " :* فدات بشم من :* بعد اومدیم خونه ی بابایی اینا و تا بس...
30 آذر 1392

279. مهمونی یلدا

دایی افشین یه مهمونی به مناسبت شب یلدا گرفته بود اونم تو دماوند ... بابا که سرکار بود و ما قرار شد با سارا یکی از همکارهای دایی افشین و دایی اشکان بریم ... این خانم خوش قول قرار بود ساعت 12 بیاد بعد زنگ زد گفت 2 میام ... بعد زنگ زد گفت نمیام!!! ما آماده شدیم بریم دنبال اشکان که دوباره زنگ زد گفت 2 میام! خلاصه ما یه لنگه پا نشستیم تا خانوم حدودای 4 اومد!!! امیتیس خوابش میومد ولی خوب نمیشد بخوابونمش که! تا میخواستم بخوابونم میرسیدن ... القصه رفتیم و رسیدیم اونجا اسبت رو دیدی و جیغ و داد زدی و خواستیش ... حالا یه عالمه بچه ی دیگه هم اونجا بود ... پیاده هم نمیشدی تا اونام سوار شن! بالاخره بردم تو اتاق و شیر دادم بهت و خوابیدی ... راستی دندون نیش...
28 آذر 1392

245.بوی ماه مدرسه

امروز اول مهر ماه ه و شدید یاد قدیما افتادم!  مدرسه رو دوست داشتم ولی درس خوندن رو نه:)) صبح ها از خواب بیدار شدنم مصیبت بود ... بابا میخواست بره سرکار میومد چراغ اتاق من رو روشن میکرد بعد تلویزیون رو هم روشن میکرد با صدای نسبتا بلند! یه روزایی صبح زود تام و جری پخش میکردن که با جدیت پامیشدم ببینمشون! بقیه ی روزا با صدای تبلیغ گالینابلانکا بیدار میشدم هههههههه گالینابلانکا قل قل قل قل :)) نور چراغ هم میفتاد تو چشمم و سردرد میگرفتم ههه ولی هرچی به بابا میگفتم گوش نمیکرد که البته اگه این کار رو نمیکرد بیدار نمیشدم عمرا:)) همیشه صبح ها بابا صبحونه رو آماده میکرد و میرفت ولی ما هیچکدوممون اهل صبحونه خوردن نبودیم! خونه ی ما تو یه شهرک کو...
1 مهر 1392

162.داستان خانواده ی ما!

این کتابه خیلی بامزه س ... داستان خانواده ی ماست ... اسم دخترمونم آمیتیس ه:* برامون کتاب نوشتن:)) همچین خانواده ای هستیم ما  اینو خاله بهاره و عمو حمید برات پیدا کردن و گرفتن:) دستشون درد نکنه:* و بدین گونه بود که این قصه کاملا بی سر و ته تموم شد! خداییش اگه اسمای ما نبود کی میخرید اینو؟:)) ...
25 خرداد 1392

157.سی دی بلاگ

امروز صبح سی دی بلاگت رسید:) دستشون درد نکنه :) فقط یه ایراد داشت به نظر من ... اینکه از ته به سر شروع میشه! و اینکه تو دی وی دی پلیر ران نشد! ولی اشکالی نداره میره تو آرشیو کتابهات برای سالهای آینده ت:* ...
22 خرداد 1392

121.آره یا نه؟

تو وبلاگ یکی از دوستان خوندم که این سئوال رو پرسیده بود ... اگه به قبل از بارداریتون برمیگشتین بازم باردار میشدین یا نه؟! برام جالب بود ... همیشه یکی از آرزوهام بچه دار شدن بود ... هنوزم بعضی وقتا آمیتیس رو میبینم باورم نمیشه:) سخته ... خیلیم سخته! ولی واقعا بدون آمیتیس بودن رو اصلا یادمم نمیاد! جالبه نه؟؟؟ اونروز به مرتضی میگم قبلا چجوری حوصله مون سر نمیرفت؟؟؟ واقعا ها! از صبح مرتضی نبود تا شب حدود 7-8 میومد ... منم که اهل بیرون رفتن و اینا نبودم و نیستم! خوب چیکار میکردم؟؟؟ بعد مرتضی که کم حرف شایدم بی حرف! خوب چیکار میکردیم؟ 1-2 ساعت میخوابید ... حالا بعضا شبها میرفتیم میچرخیدیم ... خوب که چی؟ چه زندگی خالی ای داشتیم! عشق بود و هست ولی ...
25 ارديبهشت 1392

111.تجربیات بچه داری من-2

اوایل شبها که میخوابیدی 2 ساعت یکبار بیدارت میکردم و بهت شیر میدادم ... بعدا فهمیدم برای شیر دادن به نی نی فقط وقتی گریه میکنه باید شیردهی داشته باشیم مخصوصا کسایی که شیرخشک میخورن ... چون در غیر این صورت معده شو بزرگ میکنیم ... چون بچه نیاز به مکیدن داره و هروقت شیشه رو ببینه میخواد بمکه ... اینجور مواقع از پستونک بهتره استفاده کنیم که بقول مامانبزرگه یه مادر کمکیه:)  وقتی نی نی پیف میکنه هیچوقت نباید بهش بخندیم ... مسخره ش کنیم - هرچند قیافه شون خیلییییییییییییی بامزه میشه:* - ... نباید بگیم بوی بدی میده و از این حرفها ... چون به مرور از پیف کردن میترسن و اونوقت یه فاجعه در انتظارمونه! روزی که آمیتیس رو از لاله مرخص کردیم و ا...
16 ارديبهشت 1392